Tuesday, August 24, 2004

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را،
وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي، سرفة روشني از پشت درخت،
عطسة آب از هر رخنة سنگ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجرة تنهايي.
و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهة پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي، كفش ايمان را در كوچة شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشة شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسة غربت از
باد.
سهراب سپهری

No comments: