حرف می زنند و سرم را تکان می دهم. عین این شاگرد های کودنی که نمی فهمند و الکی سرشان را تکان می دهند. انگار سرم را تکان می دهم که دوستم داشته باشند. دوستم ندارند لعنتی ها. من روی سن می رقصم و تماشاچی نیست. من تعظیم می کنم و دست نمی زنند. برای همین می روم می نشینم آن پایین، که کسی برود بالا و من برایش دست بزنم. تازه فقط دست زدن نیست. از جایم بلند می شوم. هورا می کشم. سوت می زنم. امضا می گیرم. از نفس می افتم. دست هایم کبود می شوند. بازیگران می روند و من می مانم و سالن تاریک. توی سوراخ تاریکی که صحنه ی نمایش است، من با تمام سوراخ های تاریکم مانده ام. دیوانه ام. نمی شنوید؟ صدای تشویقشان گوشهایم را کر کرده است.
Saturday, August 28, 2004
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment