راه که می روم در خیابان، انگار تمام دنیا راه می رود. یادم نیست کِی بود آن روز که فهمیدم همه هاله دارند. لابد قبلش پایم را هم که می گذاشتم یک قدم جلوتر، هیچ اتفاقی نمی افتاد. صدای پای کسی را نمی شنیدم.
خیابان، وقتی که می بینم اش، یک فرقی دارد. می دانم. حتی وقتی پشتم را می کنم، می دانم. مثل اتاقی که با بستن پنجره در تاریکی برود، او هم پشت ابری از غبار گم می شود. صدای قدم های کسی پشت سرم است. از خیابان خارج می شود با من. در ِ خیابان را می بندد. دوربین دیگر نمی گیردش. دیگر نیست. فقط من هستم و رو به رویم. چشم هایش با من می آید. سوژه ای هستم، محصور در کره ای شفاف.
خیابان، وقتی که می بینم اش، یک فرقی دارد. می دانم. حتی وقتی پشتم را می کنم، می دانم. مثل اتاقی که با بستن پنجره در تاریکی برود، او هم پشت ابری از غبار گم می شود. صدای قدم های کسی پشت سرم است. از خیابان خارج می شود با من. در ِ خیابان را می بندد. دوربین دیگر نمی گیردش. دیگر نیست. فقط من هستم و رو به رویم. چشم هایش با من می آید. سوژه ای هستم، محصور در کره ای شفاف.

No comments:
Post a Comment