Monday, September 27, 2004

نمی دونم اصلا چرا باید به غم اهمیت داد. مگه آدم یه روزی که خوشحاله میاد اینجا بنویسه که خوشحاله. مگه اصلا این غم لعنتی چی یه. آدم هی به خودش کمک می کنه که غم اش رو پرورش بده. من که مسلما خود آزار نیستم. تمام اون راهی که سبد گل ام رو حمل می کردم، فقط به خودم بد و بیراه گفتم. گفتم داری تمام این سه سال رو با یه گل 5500 تومنی deal می کنی. اون بالا اصلا نمی دونستم با دستام چی کار کنم. بذارمشون روی پام، به هم گره کنم، دکمه ی مانتوم رو باز و بسته کنم، یا...؟ وقتی ام که اومدم بیرون فقط تونستم هق هق کنم. دوست داشتم بشینم روی پله ی جلوی در و اون ماشین زرده رو نگاه کنم که فرمونش سفته و بازو های گناهیش درد می گیره وقت روندن. به روزای برفی زمستون فک کردم که قراره توی تاریکی از جلوی اون خونه رد بشم و ندونم پشت اون پنجره ی روشن- باور کنین عین پنجره ی خونه ی نقاشی های بچه ها تیرک های چوبی عمود داره و زرد زرده- ندونم پشت اون پنجره کی هست و چی کار می کنه. نور اون اتاق کوچیک حتما یادم می ره. نور اون چراغ قشنگی که روی پیانو هست، بیسکویت های روی میز که هیچ وقت ازشون کم نمی شه، اون مجسمه های گچی زشت... خود آزار که نیستم. نه نیستم. غم به آدم آهستگی می ده. وقتی خیلی غمگینی، می خوای بشینی رو اون پله ها. برات مهم نیست تا کِی. میخوای تو تاریکی کوچه از چشم همه مخفی بشی. به بعدش فک نمی کنی. همون طور که صورتتو توی دستات قایم کردی، غم خودش بزرگ می شه و جلوی چشماتو می گیره. دیگه زمان و مکان مهم نیستن. میای خونه و غمت و توی کیفت پنهان کردی. غمت آویزونه به شونه ت. می ری توی اتاق و وقتی تنها شدی، یواشکی کیفتو باز می کنی و اون دفترچه ی کوچیکو، که دستخطشو ببینی. دفترک ام تازه تموم شده بود و دفتر نو هم خریده بودم واسه خودم. اونو هم باز کردم. دیدم بالای صفحه ی اولش برام نوشته مهر ماه 1383.

No comments: