خوب اینم از بهار. با این که باد میاد، تو خونه هوا گرمه دم ظهر. درختا ام هنوز بگی نگی لخت ان. اومدیم تهران و دوباره بند و بساطمون رو پهن کردیم. دور بودن از خونه، حتا برای فقط چهار روز باعث می شه آدم دوباره بتونه آرزو و رویا داشته باشه. حالم خیلی بهتره. صدای ماشین لباسشویی می آد و همه خوابن. منم شمال که رفته بودیم ظهرا می خوابیدم. دغدغه ای نداشتم که. حتا می نشستم کنار بقیه که میوه و چای می خوردن و گپ می زدن. حتا خوش می گذشت بهم. کتاب خوندم. سقوط ِ آلبر کامو رو خوندم و کمی از دنیای سوفی رو. هر دو خوب بودن. دیدم می تونم بخونم. حالا هم که اومدم تهرون یه عالمه برنامه تو سرمه. راستش وارد اتاقم که شدم یه کم خوشم نیومد از روتختی ِ نوم. پشیمون شدم که چرا رنگ تیره انتخاب کردم. رنگش خیلی تنده. بیخودی اتاقو شلوغ می کنه. کاش سفید بود.
من بین اون همه آدم و درخت، فقط دلم می خواست عکاس باشم. عکاس هم بودم. وقتی که سوژه نیستی، راهش همینه. عکس گرفتن تو رو بالاتر از سوژه قرار می ده. خودم می دونستم که از توی سوراخ دوربین هم فقط خودمو می بینم. حتا قبل از اینکه کامو اینو تو کتابش بهم بگه هم می دونستم. ولی منم مثل ژان باتیست کلمانس، با این که می دونستم این کارو می کردم.
باید یه وقتی بذارم و اون جمله هایی رو که زیرشون خط کشیدمو توی دفترم بنویسم.
Tuesday, March 22, 2005
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

3 comments:
کافی بود که معشوقه طاغی واقعا برود تا من بی هیچ کوششی او را فراموش کنم، همچنانکه وقتی تصمیم به بازگشت میگرفت او را در کنار خود از یاد میبردم. هنگامیکه در معرض این خطر قرار می گرفتم که رهایم کند ، عشق و یا بزرگواری نبود که مرا می انگیخت. بلکه فقط میل به محبوب بودن و احقاق آنچه حق خود میدانستم باعث آن مییشد. به محض آنکه مورد محبت قرار میگرفتم و حریفم را از نو فراموش می کردم باز جلوه میفروختم. بهبود می یافتم و دوست داشتنی میشدم.
سقوط
Post a Comment