Saturday, April 02, 2005

مهیار: اذیت می کنی خودتو. چرا فک می کنی بقیه ی مردم از تو سالم ترن؟ بقیه ی مردم هم مثل تو ان. هیچ فرقی باهات ندارن.
پریسا: انگار تمام این تشکیلاتو چیدم، برای اینکه به مفاهیم سیاه توی ذهنم فکر نکنم. مثل مرگ، بیماری، پیری، زشتی، نابینایی، فلجی، ناتوانی ذهنی... انگار واقعا فکر کردن به اینها اذیتم می کرده و خواستم فرار کنم.

I agreed to have a face at last. Besides, I appreciate all the others refusing to have one

زشتی، یک حقیقت است. همیشه از پذیرفتنش سر باز زده ام. شاید به خاطر معمولی بودن چهره ی خودم، نخواسته ام زیبایی دیگران را ببینم. نخواسته ام بپذیرم که زیبایی و زشتی اهمیت دارد. خوب... می شود بهش اهمیت نداد. اما این به این معنا نیست که باید به کل منکر وجودش شد. بهتر است آدم حسادت ای را که احتمالا در وجودش رخنه کرده خوب ببیند، صادقانه قضاوت کند و ببیند این قضیه از کجا آب می خورد. من در اتاقم آینه ندارم. این مسئله شاید اتفاقی است و شاید هم چون هیچ وقت نداشته ام، فکر کرده ام که لازم نیست آینه ای باشد. نداشتن آینه باعث شده که هر وقت می خواهم خودم را ببینم، مجبور باشم بروم بیرون از اتاق. یعنی من برای دیدن خودم، باید تا یک آینه بروم. پس همیشه می دانسته ام که دارم می روم خودم را ببینم. پس به نوعی این نیاز به دیدن خود برایم ملموس شده. پررنگ شده... و مرا به فکر انداخته. به این فکر که یک جور حس نارضایتی از این مسئله در وجودم هست و خواسته ام که آن را از بین ببرم. خواسته ام که خفه اش کنم. یعنی تصویرم را برای خودم مخدوش کنم و از قیافه بیندازم. من پشت آینه همیشه دختری را دیده ام، که شکلک در آورده و بهم خندیده. شاید به جلوی آینه آمدنم خندیده.
در کتابی از آنتونی استور*(1)، درباره ی بیماران اسکیزوئیدی خواندم که:
« آنها به حدی ذهنیت را به بهای فراموش کردن جسم ارتقا می دهند که با ذهن خود هم هویت می شوند و به بدن هایشان به عنوان زایده هایی با نیاز ها و آرزو های اغلب مزاحم نگاه می کنند، تقاضاهای بیگانه ای که با واقعیت حقیقی، یعنی هستی ذهن منافات دارد.
فروید، من (ego) را در مقوله ی بدن شرح می دهد: من در درجه ی اول و در بیشترین معنای خود، یک من بدن (body ego) است. من نهایتا از حس یافتهای بدنی مشتق می شود و اساسا از آنهایی که از سطح بدن ناشی می شوند.»
با افکار چند آدم معروف ِ مشکوک به اسکیزوئیدی آشنا شوید:
-- پروست در جایی می نویسد: در زندگی متفکرانه و انسانی ما، حقیقتا تسلط بدن خطر بزرگی برای ذهن به شمار می آید...
-- دکارت، بدن را نوعی فریفتار تلقی می کرده و به شواهد حسی اعتماد نداشته. اصلا اولین اصل فلسفه ی دکارت یعنی همان "فکر می کنم پس هستم" نشان گر این است که او ذهن را موضوع اصلی و مورد یقین می دانسته.
-- برتراند راسل می گوید : ذهن من (برای من) قطعی تر از ذهن دیگران است...
خواندم که شخصیت های اسکیزوئیدی از انزوای خود رنج می برند و از دید روانپزشکی آسیب شناختی به نظر می رسند. اسکیزوئید من، هر چه که هست، مورد علاقه ام نیست. می دانم که برای برخی پیشرفت های خلاق، داشتن یک شخصیت اسکیزوئید لازم است و آنهایی که در زمینه ی تفکرات انتزاعی بیشترین دستاورد ها را داشته اند، اغلب مردمی بوده اند تنها و بی تمایل یا ناتوان از ایجاد رابطه ی نزدیک با آدم های دیگر. اما این طوری، فقط خنده ام می گیرد... از دیدن موجود تنها و نیازمندی، که توی آینه انگار فقط منتظر است که ازش تجلیل بشود... یا چیزی شبیه به این. چیزی شبیه به تشنگی مفرط خاک کویر، برای یک قطره باران.

1- او بعد از سی سال تجربه در آموزش و کار روان درمانی این کتاب (هنر روان درمانی) را نوشته است و با اینکه در مکتب یونگ آموزش دیده است به هیچ وجه یکسونگر نیست و معتقد است که هرچه تجربه و پژوهش بیشتر باشد، فاصله و تفاوت بین مکتب و روان درمانی کمتر خواهد شد. از این رو نه تنها خود را مدیون فروید و یونگ می داند، بلکه از یافته های تحلیلی دیگر نیز در این سالها برای نوشتن این کتاب بهره گرفته است. این کتاب برای آشناسازی علاقمندان به حیطه روان درمانی است. بی آنکه عوامانه، ساده انگارانه و مبتذل باشد. بسیار روان نوشته شده است و ساده و جذاب است*(2)

2- از پیشگفتار کتاب، به قلم دکتر محمد صنعتی*(3)

3- دستیار روان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران – عضو ممتاز کالج سلطنتی روانپزشکان انگلستان*(4)

4- :))

2 comments:

Anonymous said...

من همیشه از معمولی بودن قیافه ام لذت بردم!... آینه خوبه... روزی چند بار توش نگاه کردن نتیجه خوبی داره... به بعضی از زشتی ها و پلیدی ها خیلی خوبه... درسته که وجود دارن ولی بهتره بهشون فکر نکنیم... مرگ زشتی نیست... آدم این قدر موفق باشه و درونش افسرده؟ چرا؟... تو یه ترم همه نمره هام خوب بشه به جز یکی که فقط من افتادم :) زشتی از این بالاتر می شه؟ ;).... آبی باش!

Anonymous said...

فکر نکردن به بعضی از زشتی ها و پلیدی ها. ببخشید جا افتاد