Wednesday, April 06, 2005

کتابامو خیلی دوست دارم. امیدوارم دیگه از رفتن به شهرکتاب، احساس غصه و اندوه بهم دست نده. مسلما چیز خیلی احمقانه ای توی اون شهر کتاب هست... چیزی که روی جلد همه ی این کتابا ام هست. نصفش شاید به خاطر رنگ و روی کتاباس، یا گاهی اوقات اسماشون، یا اسم ناشر، یا حتا قیمت پشت جلد. نصف دیگه ش تو ذهن کتابخون هاست... در واقع می شه گفت ترکیبیه از تظاهر و فخر فروشی و میل دست کشیدن روی کتاب نو. با این همه دوستشون دارم. از دیدنشون حس عجیبی بهم دست می ده. بخصوص کتابای قدیمی تر. دیروز وقتی چند تاشونو برداشتم که ببرم واسه کتابخونه ی ثبات، کتابخونه م کمی خلوت شد. احساس کردم چقدر جای اون کتابای کهنه که مدتیه مصرفی بجز اشغال فضای اتاق ندارن خالی شده. نمی خوام بگم می ترسم از اینکه کهنه تر یا گم بشن. حتا دوست ام دارم که این طوری بشه. از اینکه فک کنم کتاب سرمایه ست و مال منه خوشم نمیاد. اما اگه قراره هم برن اون بیرون و پاره پوره بشن... یا هزار تا دست بگردن، می خوام بگم که من دوستشون دارم... مث همون موقع که می خوندمشون.

No comments: